ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 19 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

پف

اینم یه عکس پف کرده ی پسری... صبح بخیر یا بهتره بگم ظهر بخیر عزیزم... دیشب با بابا موهاتو مرتب تر کردیم... ...
8 آذر 1391

ابوالفضل و دومین محرم

و باز محرم آمد... و این دومین محرمی بود که تو بودی و با حضورت خیلی چیزها رو برام معنا کردی... پسرم سیاه پوش امام حسین(ع)شد قربون اون دستهای کوچیکت برم که بدون کوچکترین آموزشی سینه می زدن دایی وحید در حین زنجیر زنی و شکار این صحنه توسط بابامحسن عکاس ...
7 آذر 1391

پ پ پ

پ پ پ: پونزده ماه و پونزده روز و پونزده ساعتیه مامان، وقتی پونزده ماه و پونزده روز و پونزده ساعتی شدی، رسیدیم شمال، و این سومین سفرت به زادگاه بابا محسن جون بود... اولین عکسی که با فلاشهای خودمون ازت انداختیم   ...
4 آذر 1391

کلمات

تا حالا چند تا کلمه رو خیلی بامزه ادا کردی، درست و بی نقص، گاهی این کلمات فقط یه بار گفته شدن و گاهی بیشتر... آه خدایا، ندا،هانیه، هومن، هادی، دایی هادی، ابوالف...،بربره(فرفره)، بده، بریم، آبی... قربونت برم که داری بزرگ و بزرگتر میشی... ...
28 آبان 1391

امان

یکی از مواردی که منو از پاییز بیزار می کنه این سرماخوردگیهای مکرره، نمی دونم یا بخاطر پاشویه ها و کم لباس پوشوندنهای شبهای تبت یا سرایت سرماخوردگی از خودم و بابا، از دیروز سرفه هات و آب ریزش بینی ت شروع شد، بابا امروز کلی کار داشت و نمی تونست بیاد، مجبور شدم تنها تا دکتر برم و خاله منا رو به زحمت بندازم که بیاد کمکم، این هفته شده هفته ی دکتر، و باز همون تجویز، سیتریزین شبی 2سی سی، سالبوتامول روزی سه بار 1.5 سی سی... دارم یواش یواش واسه خودم دکتر میشم... امیدوارم خدا به حق این شبها و روزهای محرم هر مریضی و از بستر بیماری شفا بده... آمین... ...
25 آبان 1391

حساس به در

یه حساسیت با مزه ای داری ، اینکه هیچ دری به روت بسته نشه، بار آخر که سوار متروی تهران کرج شدیم دیدنی بود، با دیدن بسته شدن در به روت کلی گریه می کردی و سعی می کردی در و باز کنی... اینم حسیه دیگه... ...
24 آبان 1391

سی و هفت

بین اعداد از عددهای 1،3،5،7،13 خیلی بیشتر خوشم میاد، که فکر می کنم یه پیش زمینه ی اعتقادی و احساسی داره، مثلا 1 یگانگی خدا، خودم بچه ی اولم، 3 بودن سه خواهر، یکی از اجزای تشکیل دهنده ی نام خانوادگیمون، 5 پنج معصوم زیر کسا، پنج بچه بودنمون، 7 عدد شانس و اقبال، خانواده ی هفت نفرمون و سیزده هم تولد امام علی... سه شب متوالیه که آرزوم بوده عدد 37 رو ببینم، نمی دونی چه حالی میشدم وقتی تا 40 روشن میشد، عدد سی و هفت هم تشکیل شدن از 3 و هفتی که دوسش دارم... خدا رو شکر بهتر شدی... ...
23 آبان 1391

پاگشا

وقتی عروس و داماد، برای اولین بار دعوت میشن خونه ی بستگان، در واقع پاگشا میشن، تو این حالت میزبان خیلی بیشتر از موارد دیگه سعی می کنه سنگ تموم بذاره... خاله مریم هم که عروس شد و ما دو هفته پیش پنج شنبه با دایی وحید دعوتشون کردیم... از اونجاییکه کار زیاد داشتم ،از عسلم تو اون شب به یاد ماندنی نتونستم عکس بندازم... این هفته خاله منا دعوت کرد و مامانی ازت چند تا عکس انداخت...خدا رو شکر تو این مجالس کمال همکاری و کردی و کلی هم بهت خوش گذشت... مشغول بازی با سوغاتی که باباجون مهدی برات آورده بود و عمرش فکر نکنم به یک ساعت کشید... و ایشون هم یکی از بهترین باباهای دنیا، بابا محسن... ...
20 آبان 1391